دانشگاه رفتن پسرا
نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۸:۰۹شنبه:
همون لحظه که وارد دانشگاه شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هر جا که می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت:«ببخشید» من که می دونستم منظورش چی بود. تازه ساعت ۲:۱۲ هم که داشتم برد را می خوندم آمد و پشت سرم شروع به خوندن بُرد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه.بچه ها می گفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم.



